تبليغاتX
کیان تاج -

بار الها دیر زمانیست که زبان در کام فرو بسته ام، تا که شاید سرنوشتم را عوض کنی،وهر روز در اندیشه اینم که چگونه او را فراموش خواهم نمود،آیا به راستی توان این کار را دارم؟
 
روزها را یکی پس از دیگری، وشبها را نیز بی او سپری می کنم،ولی هیچگاه اورا از خود دور نمی بینم.
 
خدایا من را چه شده است؟ که هر روز که می گذرد نه تنها که از او دورتر نمی شوم هیچ،بلکه آنچنان در قلبم جای گرفته است که دیگر تنم همان قلبم است وقلبم هم مملو از وجود او.
 
خدایا این چه دردیست که درمان ندادی،یا اگر هم که دادی به من ندادی یا اگر هم که دادی چرا چشم دیدن آنرا به من ندادی؟
 
پروردگارا می دانم که گناه کرده ام ولی نمی دانم که این تاوان کدامین گناهم می باشد که نه یارای گریختن می دهی و نه جسارت رفتن ونه توان تحمل کردن.........
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM