جهان ، بسان قطاری ست، جاودان در راه که روی خط زمان ، چون شهاب می گذرد.
گذارش از دل تاریک دره های ازل، به سوی دشت مه آلود و ناپدید ابد، چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!
مسافران قطارنه از ازل به ابد ، آه ، فرصتی کوتاه همین مسافت بین دو ایستگاه ، از راهدرین قطار به سر می برند، خواه نخواه.دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ وجود مختصری در میانه دو عدم به نامِ عمر ، که آن همچو خواب می گذرد!
کنار پنجره ای چون مسافران دگربه آنچه مهلت دیدار هست ، می نگرم. به این طبیعت خاموش ، کائنات، حیات
-که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد- به سرنوشت بشر به این حکایت غمگین که "زندگی " نامند به این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!
به بی پناهی انسان در این ستم بازاربه خانواده ، به مادر، پدر،وطن،فزند به همرهان عزیزی که زودتر از ما در کرانه بی انتها ،پیاده شدند به عشق، نور امیدی در این سیاهیِ کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست هزار آرزوی نا شکفته در او هست!
به این سفر که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان ،به پرنده،درخت،دریا،کوه به گرم پوئیِ باد، به سرد مهری ماه؛ که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.
کنار پنجره ام با خیال خود ، ناگاه صدای سوت قطارز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،که قدرِ نیم نفس منتظر نخواهد شد پیاده باید شد!
در آن کرانه بی انتها ، در آن تاریک تنم به سانِ غریقی ست در کشاکش موج نه هیچ راه گریزی به بی کرانِ فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا نه هیچ نقطه پایاب و آب می گذرد!
فریدون مشیری

