تبليغاتX
کیان تاج

 خداوندا !


اگر روزي تو از عشرت به زير آيي...لباس فقررا پوشي
 
غرورت را براي نان بريزي پاي نامردان
 
 وگر با مردمان انگيزي شتابان در پي روزي
 
 زپيشاني عرق ريزي وشب آزرده و خسته
 
 شهيد دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي

 
 زمين و آسمان را كفر گويي
 
 اگر در ظهر گرماخيز تابستان كنار سايه ي ديوار
 
  تن خود را به دست خاك بسپاري
 
 لبان تشنه را در كاسه ي مسيني قير اندود بگذاري
 
 وقدري آن طرفتر خانه ي مومن در روبه رو بيني
 
  ودستانت براي سكه اي اين سوي و آنسو در گذر باشد
 
  به اميدي كه شايدرهگذاري از درد دلت باخبر باشد

زمين و آسمان را كفر گويي
 
خداوندا !!!!
 
اگر روزي بشر گردي زحال من خبر گردي
 
 و با چشمان خود نامردمي ها را بيني
 
 باز پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت
 
از اين بودن  
   
 از اين بدعت
 
 زمين و آسمان را كفر مي گويي
 نمي گويي؟؟؟!!!  

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت |


در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است .
 
او به من گفت :
 
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .
 
من نيز چنين كردم و
 
غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي !
 
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد
 
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
 
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!!
 
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟!
 
خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من !
 
از او پرسيدم : خدايا ،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟
 
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟
 
و خدا فرمود :
 
بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را
 
بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني !
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت |


کیان تاج

تقديم به چشمهايي كه در راه مانده‌اند و دلهاي غمگيني كه آنها را راندند، تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست و عهدهايي كه كسي آنها را نبست. زندگي شيبي است، عشق سيبي است.
 
قرار نبود كسي فقط بگويد دوستت دارم، قرار نبود كسي به هواي شكستن دل ديگري بماند .....
 
من و تو دور از هم مي‌پوسيم غمم از پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو در اين لحظه‌هاي دلهره ست ...
 
از كودكي به من آموختند دوست بدار و حالا كه ديوانه وار دوست دارم مي‌گويند فراموش كن....
 
بياييد الان مآ به هم نيازمنديم كنار هم باشيم 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت |
 
کیان تاج

 

شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم
 
جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم
 
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
 
خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او 
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سماكردم
 
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فناكردم
 
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو رامعدوم 
كشيدم پيش نقد و نسيه بازي را رهاكردم
 
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه رابستم 
وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم
 
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب 
خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخداكردم
 
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
 
شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پاكردم
 
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم
 
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد ورمال 
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گداكردم
 
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل رياكردم
 
ندادم فرصت مردم فريبي برريا پوشان
نخواهم گفت آن كاري كه با اهل رياكردم
 
به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم
 
مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعاكردم
 
نكردم پشت سر  بندگان لخت و عورايجاد 
به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم
 
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بودفاسد 
نكردم خلق و عالم را بري از هر جفاكردم
 
به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
 
سري داشت كو بر سر فكر استثمار, كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
 
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
 
نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت ومكنت 
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلاكردم
 
نه يك بي آبرويي را هزاران گنج بخشيدم
نه بر يک آبرومندي دو صد ظلم و جفا کردم
 
نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
 
به جاي آنكه مردم را گذارم در غم و ذلت
گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم
 
به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون 
به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم
 
جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي ازتبعيض 
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
 
نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جاكردم
 
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهدشد 
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
 
نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفاكردم
 
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحرليكن 
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه هاكردم
 
سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم
 
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
 
خدايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم نمي دانم نميدانم
 
مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي 
تو مسوولي خداوندا به اين اغاز وپايانم
 
من آن بازيچه اي هستم که مي رقصم به هر سازت 
تو مي خندي از آن اول به اين چشمان گريانم
 
نه در مسجد نه ميخانه نه در ديري نه  در کعبه
من آن بيدم که مي لرزم دگر بر مرگ و پايانم
 
خدايي نا خدايي هرچه هستي غافلي يارب 
که من آن کشتي بشکسته اي در کام طوفانم 
تويي قادر تويي مطلق نسوزان خشک وترباهم

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت |
 
در روزهای کهن هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم آمداز کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم خداوندگارا من بنده توام و تا ابدتورا فرمان بردارم
اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت
آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم آفریدگارا من آفریده توام.تو مرا از گل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم
اما خدا پاسخی ندادو مانند هزار بال تیز پرواز گذشت
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتمای پدر من من فرزند توام .توبارحمت و محبت مرا به دنیا اوردی و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم
اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم . با خدا گفتم خدای من ای آرمان و سرانجام من من دیروز توام و تو فردای منی.من ریشه ی توام در خاک و تو کلاله منی در آسمان و ما باهم در برابر خورشید می بالیم
آنگاهخدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفتو مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت
و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود امدم خدا هم انجا بود.
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت |
 

 

هر روز به سه نفر اظهار ادب كن
در هر بهار گلي بكار
در حمام آواز بخوان
بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد
بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند
همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش
شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و بدبختي هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود
ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن
هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد
هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن
در جهت تعالي تلاش كن نه كمال
شرافتمند باش
بيش از حد لازم مهربان باش
عاشق پيشه باش
به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره
مواظب سرعتت باش
كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه چيزي حق است
در اولين نظر فريب نخور
يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني
بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن
طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود
هرگز آخرين قطعه شيريني ر
چند نكته ارزشمند از بزرگان
هر روز به سه نفر اظهار ادب كن
در هر بهار گلي بكار
در حمام آواز بخوان
بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد
بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند
همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش
شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و بدبختي هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود
ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن
هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد
هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن
در جهت تعالي تلاش كن نه كمال
شرافتمند باش
بيش از حد لازم مهربان باش
عاشق پيشه باش
به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره
مواظب سرعتت باش
كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه چيزي حق است
در اولين نظر فريب نخور
يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني
بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن
طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود
هرگز آخرين قطعه شيريني را نخور
دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد
درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن
صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن
از گفتن نمي دانم نترس
ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده
با عشق ازدواج كن
قهرمان كسي باش
وبه مادرت تلفن كن
سحر خندان
همیشه خندان باشیدا نخور
دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد
درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن
صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن
از گفتن نمي دانم نترس
ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده
با عشق ازدواج كن
قهرمان كسي باش
وبه مادرت تلفن كن
 
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت |
 
 

مرگ با زبان خاردارش تن او را می لیسید .

او زنی را که به جان دوست داشته کشته است وازاین رو سزاوار مرگ است .
بگذار این نکته نغز آویزه ی گوشت باشد که :
« هر کس آنچه را دوست می دارد می کشد !...»
گروهی با نگاه ، پاره ای باچرب زبانی ، فرومایگانی با بوسه ، دریادلان با عقب گردی که نشان استغناست .
گروهی عشق خویش را در تابستان جوانی می کشند و برخی درهنگامه ی پیری ...
زمانی که خزان در می زند، گروهی گلوگاه سپید دلدار را با پنجه های پولادین می فشارند !
و برخی با دست هائی که از آنها زر می ریزد ...
و آنان که مهربان تر و دلرحم ترند ، دشنه به کار می برند زیرا که دشنه سرمای مرگ را زودتر بر تن می نشاند .
برخی زمانی کوتاه دوست می دارند و پاره ای زمانی  دیر پا ...
گروهی عشق را می فروشند و گروهی می خرند ...
اما هر کس آنچه را دوست دارد می کشد و با آنچه که    از آن نفرت دارد ، کنار می آید !...
 
اسکار وایلد

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.
ولي همينكه نزديك شد ، خورشيد بالهاي او را سوزاند . فرشته
صبر و تحمل كرد ، تا بالهايش ترميم شدند. و دوباره به سمت
خورشيد بال زد . و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .
فرشته تصميم گرفت ، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد
بايستد و قلبش را از جنس آفتاب كند .
ايستاد و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،
چهره مردانگي سبز ، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.
فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!!
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد !
راز يكرنگي ، پاكي و راستي .
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد . چون
افسون محبت و گرماي او بود . فرشته خوشحال بود چون هنوز
قلبش زنده و بالدار بود .
 
آري مهربانم ، آن فرشته من بودم و آن خورشيد تو .
از آن روز من تو را با نامهايي صدا مي زنم كه هيچكس جز
الهه زيبايي معناي آنها را نمي داند .
 
آري مهربانم ، به تو مي گويم و به كسي جز تو نمي گويم

دوستت دارم اي هميشه دوست داشتني ترين من

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت  به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم.
 

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM