امروز روز گستاخی بشر است
تصویری بی رنگ از حماقت نسل
پوششی از خرافه های مدرن
تحمیلی از حقارت فرد
...
امروز روز به سنگ دل بستن است
روز عشقهای نهفته در پستو
حضور آدمکهای تسخیر شده
بلوغ اندیشه های هزار در تو
...
امروز روز جنون انسانهاست
قدرتی از نمادهای دروغین
شمارشی از مدالهای کاغذی
در حجابی به رنگ نابودی
...
امروز روز تمسخر قرن است
فرو شدن در مرداب کسی بنام بشر
سکوتی برای رضایت تاریخ
تاریخی برای هدر شدن ورق
...
امروز روز فضاحت خط است
در کیفی بنام قانون
برای مقدس نمای بزک شده
در خاکی بنام سرزمین
...
امروز روز خیانت بشر است
هجوم رنگین توحش زده
در جشنهای یخی
تقدیم به انسانهای کوچک
از این نسل رسوا شده.
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت
|
پس از سفرهاي طولاني جاده هاي تجربه و خطر و لذت و ... همه آن چيزهايي كه به انسان ميل شكفتن و سبز شدن مي دهد در پرتگاه سقوط ،خويشتن را - صادقانه بگويم - تنها مي يابم ! دل ، اين واژه تلخ ابدي ...چرا هميشه گفته ام دلم ؟! ذهن من بيدار مانده است و به حرفهاي ناتمام دل همواره گوش فرا مي دهد ...اما همشه مي دانم هيچگاه دلم رنگ خاكستري به خود نگرفت ... سرخ سرخ ... كبود و نيلي و بنفش ... سبز و سفيد هم گاهي شده بود .... اما باز به زردي گراييد ... ديگر سخنان من التهاب ندارد ...فقط اين را مي دانم كه در لبه دره اي كه ايستاده ام تعادل روح خويش را با مهرورزيدن محك مي زنم .... من همان واژه تلخ روزگاران قديمم كه روزگاري از موطن زيباي خويش رانده شد ... آنروز كه من ديار خويشتن را ترك گفتم يادم نماند كه از خالق خويش پرسش كنم آيا دل را با خود ببرم يا نزد تو به يادگار بگذارم ؟ ... از آن روز تا اكنون به خاطر اين سهل انگاري كودكانه دلم در برزخ عبور و گريز سرگردان است ... دلم هواي موطن خويش را كرده است اكنون....تا طلوع صبح پرواز خدانگهدار ...
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت
|
فئودور داستايوسكي:
زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر ميگويند تا در حفظ آن شريك باشند ولتر:
زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها مشكل است گرابه:
زن مخلوقي است كه عميقتر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند. عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است ميگوئل بوفلر:
چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو دوستش نداري دوستت دارد توماس دوار:
شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به پيش ميبرند رومن رولان:
مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان ريچارد استل:
زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان ميكنند. اما مردان بهتر از زنان اميال خود را كنترل ميكنند + نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت
|
اقیانوس کجاست ؟
ماهی کوچکی در اقیانوس به ماهی بزرگ دیگری گفت : ببخشید آقا شما از من بزرگتر و با تجربه تر هستید و احتمالا می توانید به من کمک کنید تا چیزی را که مدت ها در همه جا در جستو جوی آن بوده ام و نیافته ام، پیدا کنم،
ممکن است به من بگویید : اقیانوس کجاست ؟ ماهی بزرگتر پاسخ داد، اقیانوس همین جاست که شما هم اکنون در آن شنا می کنید. ماهی کوچک پاسخ داد : نه ! این که من در آن شنا می کنم آب است نه اقیانوس. من به دنبال یافتن اقیانوس هستم نه آب و با سرخوردگی دور شد.
همه ما هم مانند آن ماهی کوچولوی غافل؛ در نعمت و برکت نامتناهی غرق هستیم و مجبور نیستیم برای یافتن آن کوشش کنیم و به هر دری بزنیم. خدا نعمت های زیادی را به همان اندازه که در اقیانوس برای ماهی فراهم کرده، در اختیار ما قرار داده است. اما شما باید تصمیم بگیرید که هر روز از زندگی خود را چگونه می خواهید بگذرانید . نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است، فقط کافی است آن را بخواهید و همین الان خود را به آن متصل کنید
...................................................................................
و انسان موجودي است كه در نهانخانة جانش، زيبايي و كمال و نور است.
از اين رو آنها را دوست دارد و مي جويد. انسان مخلوقي است كه خداوند او را مُدرِك حقايق قرار داده تا مبدأ عالم را بشناسد و بداند كه موجِدش كيست و مرجعش كدام است. آري، انسان مصنوعي است كه هرگز با ديدن و حتي شناختن چيزي اقناع نمي شود، بلكه چون و چرامي كند تا راز آن را كشف كند. راز آفرينش جهان، رمز حيات خويش، در پي پاسخ براي سؤالات خويش : من كيستم؟ من چيستم؟ مبدأم كيست؟ غايتم كجاست؟ و به راستي، سخن درستي است. اينكه انسان شاگرد مدرسة دنيا و انبياء و اولياء مدرسان آن و كتب سماوي و الهي آن چيزي است كه بايد تدريس و تدرّس شود. علم مطلق، آسايش مطلق، جمال مطلق، كمال مطلق، لذت مطلق، جاودانگي ابدي و... خواسته هاي اوست كه هيچ يك در كويرآباد دنيا يافت نمي شود. از اين روست كه او را مسافري از ملكوت به سوي آن مي دانند. + نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و چهارم دی 1384 و ساعت
|
الهي! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهي! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است
الهي! ما همه بيچارهايم و تنها تو چاره اي و ما همه هيچ كاره ايم
و تنها تو كاره اي
الهي! چون تو حاضري چه جويم و چون تو ناظري چه گويم
الهي! چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خستهام، راه بسيار مي روم و مسافتي نمي پيمايم. واي من اگر دستم نگيري و رهاييام ندهي
الهي! خودت آگاهي كه درياي دلم را جزر و مدّ است
« يا باسط» بسطم ده و «يا قابض» قبضم كن.
الهي! ناتوانم و در راهم و گردنههاي سخت در پيش است
و رهزنهاي بسيار در كمين و بار گران بر دوش.
«يا هادي، اهدنا الصراط المستقيم...»
الهي! از روي آفتاب و ماه و ستارگان شرمندهام
از انس و جان شرمندهام، حتي از روي شيطان شرمندهام
كه همه در كار خود استوارند و اين سست عهد ناپايدار
الهي! واي بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم
الهي! علمم موجب ازدياد حيرتم شده است، اي علم محض و نور مطلق، بر حيرتم بيفزا
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت
|
![]()
عشق از ديد حاج آقا: استغفرالله باز از اين حرفهاي بي ناموسي زد
(جمله عاشقانه: خداوند همه جوانها را به راه راست هدايت كند)
(جمله عاشقانه: ندارد)
عشق از ديد يه رياضي دان: عشق يعني دوست داشتن بدون فرمول.
(جمله عاشقانه: آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوست دارم)
عشق از ديد بقال سر كوچه: والا دوره ما عشق مشغ نبود ننمون رفت و اين سكينه خانوم رو واسه ما گرفت.
(جمله عاشقانه:سكينه شام چي داريم...)
عشق از ديد اصغر كاردي(در زندان): مرامتو عشقه، عشقي.
(جمله عاشقانه: چاقو خوردتيم لوتي...)
عشق از ديد يه دختر مديوم كلاس و كمي بي غم: آه عزيزم كاش الان پيشم بودي بغلم ميكردي ، سرمو ميزاشتم رو شونه هات......
(جمله عاشقانه: دوست دارم عزيزم...)
عشق از ديد مادر بزرگم: اين حرفاي بد و نزن، راستي اين دختر اقدس خانوم خيلي دختر خانم و با كمالاتيه ، تازه تحصيل كرده هم است......
(جمله عاشقانه: بريم خواستگاري...)
عشق از ديد.......(خودتون الان ميفهميد از ديد كي): عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينه عمل كردن دماغمو نمي پردازي........، واسه ناهار بريم سورنتو، سالي با دوستش هم قراره بياد، دوست سالي واسش يه ماتيز (به قول بعضي ها دوو منگل) گرفته تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اين همه دوست دارم حتي يه پرايد بخري.
(جمله عاشقانه: عزيزم گوشي سوني ميخوام و...راستي دوستت هم دارم)
عشق از ديد كسي كه بار اوله كه عاشق ميشه: عزيزم باور كن بدون تو حتي يه لحظه هم نميتونم زندگي كنم، تو واسم همه دنيا هستي...
(جمله عاشقانه: فدات شم عزيزم خيلي خيلي دوست دارم)
عشق از ديد كسي كه بار اولش نيست: عزيزم خيلي دوست دارم، باور كن به خاطر تو شب ها با پاي برهنه ميخوابم.
(جمله عاشقانه: آه عزيزم ديرم شده بايد برم)
عشق از ديد يك راننده: راديات (رادياتور) عشق من از برايت جوش آمده، باور نداري بر آمپرم بنگر (با لهجه شوفري بخونيد)
(جمله عاشقانه: عيزم دوست دارم...بو بو بوغ)
عشق از ديد بعضي ها: آه خدا يعني ميشه بياد خواستگاريم.....
(جمله عاشقانه: يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت ميكنم بياد خواستگاريم)
عشق از ديد اراذل و اوباش: عشق مشغ سيخي چند، برو بچه سوسول دلت خوشه.
عشق از ديد يك مهندس الكترونيك: عشق همان دوست داشتن است وقتي در Av open loop ضرب ميشود، البته دراين ناحيه انسان به صورت غير خطي عمل ميكند.
(جمله عاشقانه: عزيزم تو منو در وسط منحني مشخصه باياس كردي)
عشق از ديد بابام: آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه.....حالا بگو ببينم پدرش چيكاره است؟
(جمله عاشقانه: برو با دختر حاج آقا ازدواج كن)
عشق از ديد احمدك: عشق تنها هدف آفرينش هستي است، زيرا انسان تنها موجودي است كه عاشق ميشود.
(جمله عاشقانه:......................)
عشق از ديد يك هنرمند: عشق يعني تبلور احساسات پاك انسان به سبك پست مدرنيسم.
(جمله عاشقانه: عزيزم صداي تو همچون گام سل مينور برايم آرامش بخش است)
عشق از ديد مادرها: وا مگه تو امسال كنكور نداري، عشق واسه بعد...مگه تو امسال فلان نداري، عشق واسه بعد...مگه تو امسال کنکور نداري عشق واسه بعد...
(جمله عاشقانه: جملات عاشقانه اي هنوز بيان نشده )
عشق از ديد كسي كه در عشق شكست خورده: عشق يعني كشك.
(جمله عاشقانه: برو كشكتو بساب)
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384 و ساعت
|
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست . مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري. + نوشته شده توسط محمد در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت
|
هميشه ميگن هر وقت دلت مي گيره و كسي را هم نداري كه باهاش حرف بزنی حرفاتو بنويس شايد اينجوري ارام بشي و يه ذره از غصه هات كم بشه.حالا من هم همين كار را مي كنم اما نوشتن هم سخته .راستش مشكل اصلي اينه كه اينقدر دلم گرفته واحساس بدي دارم كه نمي دانم از كجا بايد شروع كنم و چي بنويسم . حتي اين روزها ديگه با خدا هم نمي تونم مثل سابق درددل كنم.انگار براي خدا هم مهم نيست وبه حرفام گوش نمي ده ولي قبلا كه با خدا درددل ميكردم خيلي اروم مي شدم و احساس مي كردم كه خدا منو درك ميكنه و به حرفم گوش ميده .برا همین همیشه حس غرور میکردم كه خدا منو دوست داره و به حرفام گوش میده اما نمي دونم برای چی خدا ديگه به حرفام گوش نمي ده وديگه به درد دلم گوش نمي ده . نمي دونم شايد هم باهام قهر كرده و شايد هم ....
چقدر خوب بود وقتی كه با خدا حرف مي زدم و اون به حرفام گوش ميداد حس میکردم براش مهمم ... حتي ان مواقع دلم مي خواست فرياد بزنم وبگم كه خدا چقدر من را دوست دارده و چقدر عاشق منه همونطور كه من دوستش دارم . ولي الان احساس مي كنم كه ديگه خدا هم منو دوست نداره يعني ديگه حوصله نداره كه به حرفام گوش بده. نمي دانم چرا؟ شايد اینکه غرق گناهم يا اينكه اونقدر شكايت اين دنيا و مردمش را كردم كه ديگه اين حرفا براش عادي شده و ديگه دلش نمي خواد به حرفام گوش بده.
اخه مگه نميگن خدا از بنده هاش رو برنمیگردونه پس چرا ديگه هواي منو نداره . چرا وقتي ازش كمك ميخوام ديگه كمكم نمي كنه ؟ چرا منو تنها گذاشته ؟ و هزار چرای بی جواب دیگه...
هر روز پشت پنجره موقع غروب دلم بدجوری میگیره..... از خودم میپرسم چرا دیگه صدام رو نمیشنوه ؟ چرا دیگه باهام حرف نمیزنه ؟ چرا با من اشتي نميكنه؟ چرا....
خدايا فقط یه فرصت ...فقط یه فرصته دیگه ازت میخوام
***********************
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه هفدهم دی 1384 و ساعت
|
یک داستان کوتاه از کتاب (مکتوب) نوشته پائولو کوئیلو
به کرم سبز بیندیش این موجود بیشتر عمر خود را روی زمین می گذراند در حالی که به پرندگان غبطه می خورد و از سرنوشت و ظاهر خود آزرده است
او با خود می اندشید من مطرودترین موجود دنیا هستم زشت و بد ترکیب و محکوم به خزیدن روی خاک.
اما یک روز مادر طبیعت از کرم خواست یک پیله بسازد کرم سبز وحشت زده شد زیرا هرگز قبلا پیله نساخته بود او با خود اندیشید که حتما باید گورش را آماده کند پس آماده مرگ شد
کرم سبز آزرده خاطر از زندگی که تا آن زمان داشته زبان گله به خداوند گشود :درست همان موقعی که به اوضاع عادت کرده بودم همین را هم از من گرفتی
در اوج نا امیدی خود را در پیله مدفون کرد و به انتظار مرگ نشست چند روز بعد دریافت که به پروانه ای زیبا مبدل شده است او دیگر میتوانست به آسمان پرواز کند و همه تحسین اش کنند اکنون او از معنای زندگی و تدبیر خداوند در شگفت است
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت
|
شب غم انگیزیست و جز دیدگان گریانم دمسازی ندارم دریایی هستم از درد. اما خاموش و محدود
گویا تمام درهای اسمان گشوده شده تا همه بار غمش را بر سرم ببارد و همه چیز صاعقه دردیست که خون باران چشمانم را دامن می زند. خزانم چه قدر طولانیست گویی در لوح تقدیرم نوشته اند که بذر وجودم را در زمستانی سرد و بایرترین زمین ارزو بپاشد و نهال هستیم را به دست سنگ دلترین دائه روزگار بسپارد از بودن تنها فصل خزان زمستان را می فهمم. بهار را برای لحظه ای زود گذر تر از ثانیه در خواب دیدهام. تنها ودر انبوه درد
مرا یاوری نیست تا این سیاهی غم که از ازل تا ابد بر روزگارم سایه افکنده و هر سخن وکلامم را به بوی خویش می امیزد تا عمق نگاهم را مکدر کند
قلم بدست میگیرم تا شاید این ضعیف ترین عصاره وجودم را قلم بتواند بر دوش کاغذ پیاده کند.این تنها چیزی است که فریادم را تسکین خواهد داد. فریادی که در گلویم خاموش مانده است.کیست که پای حدیثم بنشیند و مرا از دیر زمان تنهایی تا دل شکستگی امروز همسفر باشد؟ به خود باز می گردم به گذشته ای نه چندان دور که داغش هنوز تازه است سخت وسوزان . کاش می توانستم هر وقت که اراده کنم تمام گذشته های غم الود خود را محو سازم
پس ای خدا
ای خدای من ای تنها محرم من ای تنها با وفا با من ای همیشه همراه بر خشم فرو خورده ام بر غصه نا گفته ام بر اشکهای سوزانم تنها تو شاهدی
تنهاییم برای من خسته و دل شکسته ودنیای جلوی دیدگانم سرابی از امید است.به این امید که روزی به هنگام غروب با مرگ از این هیاهوی مبتذل رها خواهم شد
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت
|
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم. چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم . چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم. چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم. چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم . چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم . چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم . چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم. چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم. چي مي شد اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟ بياييم خود را به خدا نزديكتر كنيم و بذر خدا شناسي را در قلبهاي يكديگر بكاريم. + نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت
|
احساس پشيماني هميشگي از گذشتهها و احساس نگراني از اتفاقات احتمالي آينده از مخربترين احساسات منفي به شمار ميآيد. سطح انتظار شما از زندگي راز دستيابي به سلامت روحي است. اگر آرزومند شادي، تندرستي و آرامش خاطر هستيد، ذهن خود را به آن سمت متوجه كنيد تا با نيروي حاصل از آن فكر زيبا، مردم، اتفاقات و اوضاع و شرايط مناسب را براي تجلي اين نيكوييها به خدمت خود دعوت كنيد. كساني كه به قضاوت اطرافيان گوش ميدهند از اين حقيقت غافلند كه با صرف نيروي خود در اين زمينه، خودشان را از آرامش و صفاي روح محروم ميكنند. هر كس به ديگري زيان برساند، و يا ضربهاي به كسي بزند بيشترين زيان را خودش خواهد ديد چرا كه هر كس در دادگاه عدل الهي در برابر اعمال نارواي خودش مسؤول است. از طرفي ديگر آرامش روحي خود را نيز از دست ميدهد و تمام موانعي را كه در برابر ديدگانش به وجود آورده است باعث ميشود كه افقهاي روشن آينده را خوب نبيند. احساس رشد در بين انسانها و ساير موجودات فرق بين مُرده و زنده است. پس هميشه زنده باشيد و احساس سرزندگي و نشاط را در اطراف خود پخش كنيد و قبل از مرگ خود نميريد. آرزومند آرزوهای بی پایانتان(۰محمد.)
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت
|
چقدر دست نيافتني است
راز بي پايان چشمانت... سفر به عمق نگاهت... در چشمانت چه پنهان كرده اي كه معناي سنگين نگاهت جهاني را اينگونه به تفكر وا مي دارد؟ + نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 و ساعت
|
مادر..................................
ـمادر عروس کوچکت اصلاً غریب نیست چادر نمی کشد به سرش ـ:نه نجیب نیست ـامشب بهار می رسد از راه بر لبم این سال اول است که ام الیجیب نیست ـزیبا تر از تمام بهشت است سایبان چشمانش در هفت سین سفر ه مان به جهنم که سین نیست ـ:مادر به گمانم که چیز خور شده ای! ـبا برقهای درون چشمانش عجیب نیست.................. .................................................................................... ـبیخود برای شادی ما نذر می کنی او معتقد به قسمت و بخت و نصیب نیست ـمادر به بلندای یلدای هزارو سیصد و هشتادو چار به تعداد هزارو سیصد و هشتادو چاربار تکرار کرده ام ـکه در عشقش فریب نیست ............
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه نهم دی 1384 و ساعت
|
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت
|
در نبود بال و پرهایی که رسم پروازند سقوط تکراری است
آی پرندهء مهربان
برای حرمت پرواز
حتی اگر می توانی
آسمانت را عوض کن
![]() اگر چه بوی خستگی بالهایت به مشام می رسد اما پیام دلنشین
![]() در باغ پدرم دو قفس هست . در یکی شیر و در دیگری گنجشکی است بی آواز .
هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید : " بامدادت خوش ای برادر زندانی "
.
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت
|
به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که اميد جای خود را به نا اميدی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خود را به صبوری می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که " ما " جای خود را به من و تو می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که پريدن جای خود را به خزيدن می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که نور جای خود را به تاريکی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانيت جای خود را به خوی حيوانی دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک و تأمل جای خود را به لجبازی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بينی جای خود را به خود بينی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که منطق جای خود را به سنت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که معنويات جای خود را به ماديات می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که شراکت جای خود را به خيانت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که آشنائی جای خود را به غريبی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگوئی می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفا و صميميت جای خود را به کينه می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که خير رسانی جای خود را به شرارت می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود را به تقليد می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که زمان حال جای خود را به زمان گذشته می دهد
لحظه خطرناکی است لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می دهد
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه ششم دی 1384 و ساعت
|
|
|