|
چاپلوسی هم گوينده و هم شنونده را فاسد می کند .
ديل کارنگی
معنی حيات را در زيبايی و قدرت اراده بايد جستجو کرد .
ماکسيم گورکی
مرگ پايان کبوتر نيست ، اما برای بعضی ها ، مرگشان زودتر از مردن فرا می رسد .
بوبن
زندگی بيهوده مرگ زودرس است .
ناشناس
اگر ترا همانگونه که هستی بپذیرم ، بدتر خواهی شد . اگر با تو جوری رفتار کنم که گویی همانی هستی که لایق آنی ، همان خواهی شد .
گوته
رضايت وجدان تنها پس از انجام وظيفه است .
اسمايلز
ارزش اخلاقی ، بسته به تعداد وظايفی است که انسان انجام می دهد .
مترلينگ
شجاع باشيد ، حتی اگر شجاع نيس÷تيد به آن تظاهر کنيد . کسی متوجه تفاوت آن نخواهد شد.
براون
زندگی خوش نه شرط لازم دارد : سلامت کافی برای آنکه کار لذتبخش شود . ثروت کافی برای برآوردن نیازهاست ، قدرت کافی برای مبارزه با مشکلات و فائق آمدن بر آنها . حسن نیت کافی برای اعتراف به گناهان و دست کشیدن از آنها. شکیبایی کافی برای زحمت کشیدن تا به ثمر رسیدن کاری خوب . نیکو کاری کافی برای آنکه چیزی به همسایه ات برسد . عشق کافی برای برانگیختن ات به اینکه به حال دیگران مفید باشی . ایمان کافی برای آنکه ترسها و نگرانی های مربوط به آینده را از تو دور کند .
گوته
وظيفه چيزی است که از ديگران انتظار انجامش را داريم .
اسکاروايلد
انسان در همان لحظه که تصميم می گيرد آزاد باشد ، آزاد است .
ولتر
عصاره همه مهربانی ها را گرفتند و از آن مادر را ساختند .
مارلو
امکانپذير است يک ميليون حقيقت را در مغز انباشت ، ولی هنوز بيسواد بود
آلک بورن
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 و ساعت
|
![]() خاطره شدن ... همين كه لبخند حتي محزوني بر غنچه لبي بكاري البته خيالي دلكش است ...باد مي وزد و من هيچ خاطره اي به ياد ندارم ! نمي دانم سايه خيال است اين ، يا موهوم يك فكر پريشان كه مرا اينچنين به ديواري كه پشت ندارد مزبوحانه ميخكوب كرده است! ... تحميل يك بيخوابي طولاني به پلكهاي جستجوگر خواب ... دلم آرامش دريا را صدا مي زند هم اكنون ... نمي دانم اين « خيال شبه وار سايه رنگ » چيست ؟ ...كه مدتي مديد غبار اندود نموده است دلم را ... و يا اين سخنهاي آشفته چيست كه دوره كرده است انديشه مرا .....ته يك بطري خالي كه بر امواج آرام دريا شناور است همان خود خود « من » است .... من شناورم ... غوطه ورم ... خالي .... پريشان ... در تكاپو .... نگران .... بي اميد به دستي گشاده كه مرا از آب دريا برگيرد ... گاهي خود را كودكي احساس مي كنم كه درون صندوقچه اي شناور تشنه دت گشاده اي است ... ولي به زودي در مي يابم كه اصولا دستي در كار نيست و من يك « خويشتن » برهنه در آغوش كودكي خود هستم ! باد را دوست ندارم .... از كودكي دوست نداشتم ...
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384 و ساعت
|
خاطيان بيدار ،خاطيان هوشيار ،کيفر خواست ،کيفرخواست . صداي متهم مثل جرس در آسمان پيچيد ! ![]() جرمم فقر،جرمم فقر وتنگدستي ست.
ملک اندر جوابش گفت :بد جرميست . خدا پرسيد که اين از چيست ؟ مرد گفتا که اين رازش تهيدستي ست.
يکي را پيش خواند ،جواني با گامهاي استوار آمد جلو. نه از فکر ونه از بد مسيتي ست،بلکه باعثش تهيدستس ست. ...وبدينسان جمله درهاي جهنم بسته گشت با مهر وموم فقر. ملک بانگ بر آورد خاطيان بيدار ،خاطيان هوشيار ،کيفر خواست، کيفر خواست.آيا متهم آنجاست؟ + نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت
|
....آنگاه که بگویی
به نام خدا
خداوند می گوید بنده من با نام من آغاز کرد پس او را
یاری خواهم کرد
![]() زندگی تلخ تر از حادثه هاست تلخی این نیست که در کوچه ی ماتم زدهً حادثه ها زانوی غم به بغل بر گیری زندگی شاید این است که در اوج شعف غم داری زندگی شاید این است که در باغی پر از گل های زرد متولد شده ای زیسته ای خواهی مرد در باغی پر از گل های پوچ خالی از هر گونه کوچ + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 و ساعت
|
انسان باید از گذشته رها شود و از میان راه هایی که به او ارائه می شود ، بهترین را برگزیند . فقط كفش ميداند كه جوراب سوراخ است يا نه! امروز همان فردايي است كه ديروز اينقدر منتظرش بودي انديشه كردن كه چه بگويم به از پشيماني است كه چرا گفتم برتري نماز اول وقت به نماز اخر وقت ماننداخرت است بر دنيا غم هايت را جار نزن ، چون همين دردهاي روزگار است كه تو را همچون يك خمير شكل مي دهد و بزرگت مي سازد ما نمي توانيم ديروز را تغيير دهيم ولي مي توانيم فردايمان را با امروز بسازيم بهره ما از زندگي به اندازه عشقي است كه ايثار مي كنيم نه به اندازه معشوقي كه بدست مي آوريم عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد . در عشق اجباري نيست . عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن . براي آنكه كسي يا چيزي را بدست آوري رهايش كن ! احتیاط باید کرد همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم،عشق نیز اهداف و آرزوهايت را با توجه به آن چه كه ديگران با اهميت تصور ميكنند، تعيين نكن، زيرا فقط تو ميداني كه چه چيزي برايت بهترين است. گوش کردن را یاد بگیر ، فرصت ها گاهی به آهستگی در می زنند اينكه من دست خالي به سوي مردم دراز كنم و كسي چيزي در آن نگذارد بدبختي نيست. بدبختي اين است كه من دست پر به سمت مردم دراز كنم و كسي چيزي از آن برنگيرد چرا در جستجوی محبت هستید،خود خالق و باعث محبت باشید.+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت
|
دلم آكنده از ترشرويي انسانهائيست كه از ذات « من » نفرتشان مي آيد ! اين همه كينه و خشم ... اين همه انتقام و زهر پاشيدن به كام اين « من » من براي چيست ؟ زندگي ساده تر از اين حرفهاست ! .... دلم آب مي شود ... مايوس مي شود از ملال ! .... ملال سركش ... ملال انفعالي ... يا ملال حزن انگيز .... همگي شيوه هايي انتقامجويانه است .. گاه از خود ... گاه از ديگران . دل كاوشگر از كينه خاليست ! دلم مي خواهد خواب باشم و آدمهايي چنين كينه ورز را نبينم كه اسير زنجيز جهالت ، زهر به حلقوم يك دل مهربان مي پاشند ... به راستي كشف يك دل مهربان اين همه آگاهي و بينش مي خواهد ؟ نمي دانم چرا « من » جهل خويش را ناديده گرفتم و از غار خود به زمين انسانهاي كينه ورز سقوط نمودم .. غار من موسيقيش گوشنواز است ... تنها اگر بودم اسير لبخندهاي بيمارگونه نبودم ... بيماري جهل ... حسادت ... خشم ... نفرت ... انتقام .... دلم آتش گرفته است دوستان ... بگذاريد از اينجا سفر كنم .... زمين جاي پاي « من » نبود ....
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیستم آذر 1384 و ساعت
|
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
¤
-مپندارید بوم نا امیدی باز٬
به بام خاطر من می کند پرواز٬
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.
مگوئید این سخن تلخ و غم انگیز است-
مگر می٬این چراغ بزمِ جان٬مستی نمی آرد؟
مگر افیون ِ افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند٬
خماری جانگزا دارند.
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند!
چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست.
گران خواب ابد٬در بستر گلبوی مرگ مهربان ٬ آنجاست!
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است.
همه ذرات هستی٬محو در رویای بی رنگ فراموشی است.
نه فریادی٬نه آهنگی نه آوائی٬
نه دیروزی٬نه امروزی٬نه فردائی٬
جهان آرام و جان آرام٬
زمان در خواب بی فرجام٬
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند!
سر از بالین ِ اندوهِ گرانِ خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا <<هر که را زر در ترازو ٬ زور در بازوست>>
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خونِ یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند.
سر از بالینِ اندوه ِ گران خویش بردارید
همه٬بر آستان ِ مرگ راحت٬ سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب ِ جان آرام ِ شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
--------------------------------------------------------------------------------
شعر: چرا از مرگ می ترسید.از کتاب ابر و کوچه شاعر: فریدون مشیری
--------------------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384 و ساعت
|
خدا گريه ي ي مسافر رو نديد
دل نبست به هيچ كس و دل نبريد آدم رو براي دوري از ديار جاده رو براي غربت آفريد جاده اسم منو فرياد مي زنه ميگه امروز روز دل بريدنه كوله باري كه پر از خاطره هاس روي شونه هاي لرزون منه از تموم آدماي خوب و بد از تموم قصه هاي خوب و بد چي برام مونده به جز يه خاطره نقش گنگي تو غبار پنجره جاده آغوششو وا كرده رام منتظر مونده كه من باهاش بيام قصه ي تلخ خداحافظي رو مي خونم با اينكه بسته هست لبام پشت سر گذاشتن خاطره ها همه ي عشق ها و دلبستگي ها خيلي سخته ولي چاره ندارم جاده فرياد مي زنه بيا پشت سر گذاشتن خاطره ها همه ي عشق ها و دل بستگي ها خيلي سخته ولي چاره ندارم جاده فرياد مي زنه....بیا ![]() + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت
|
آیا می دانید به کسی که دوستش دارید چه گلی هدیه دهید؟
علاقه به هديه گرفتن گل همواره در بين زنان از نسلي به نسل ديگر وجود داشته است. گل همواره سمبل زيبايي و سرزندگي بوده است به همين علت وقتي به زني گل هديه مي كنيد علاوه بر اينكه او را سرشار از حيات و سرزندگي مي كنيد،به او اين احساس را مي دهيد كه او برايتان انسان عزيزيست و دوستش داريد.
ابراز علاقه از طريق هديه كردن دسته گل هاي زيبا باعث افزايش علاقه و وابستگي زنان مي شود و به آن ها اين اطمينان را مي دهد كه هنوز براي شما مهم هستند. متاسفيد؟ در مواقع سختي ،وقتي نمي توانيد از همسرتان معذرت خواهي كنيد، وقتي به زبان آوردن متاسفم برايتان دشوار است، لازم نيست به خود فشار بياوريد و اين كلمات حزن انگيز را به زبان آوريد. كافيست يك دسته گل براي او بياوريد. زنان در ترجمه احساسات مهارت فوق العاده اي دارند، آنها دسته گل شما را به عنوان متاسفم تلقي خواهند كرد و همه چيز به خوبي و خوشي تمام خواهد شد. ولي همواره به ياد داشته باشيد كه بهترين زمان براي هديه كردن گل به زنان، زماني است كه هيچ اتفاق خاصي رخ نداده است. ولي وقتي بي هيچ دليلي برايش گل مي خريد، علاوه بر اينكه او را غافلگير مي كنيد به او مي فهمانيد كه چقدر برايش اهميت قائليد، اين احساسي است كه زنان هيچ وقت فراموش نمي كنند. اما هرگلي براي زنان احساس خاصي ايجاد مي كند:
ممكن است او حتي نداند كه هر گلي چه اثري رويش مي گذارد و برايش چه مفهومي را القا مي كند، ولي مطمئن باشيد كه احساس به خودي خود در او ايجاد خواهد شد. حتي مي توانيد در كارتي به همراه گلي كه به او مي دهيد مفهوم گل را بنويسيد و به او بگوييد كه چرا اين نوع بخصوص گل را انتخاب كرده ايد. براي هر مناسبتي گل بخريد: شايد هديه اي مثل گل براي زنان يك هديه بسيار دوست داشتني باشد ولي براي هر كسي و براي هر پيشامدي گل مناسبي بخريد. 1 - دوست دختر، نامزد، همسر: از آن جايي كه رز همواره سمبلي از علاقه و عشق است، بد نيست به شخص مورد علاقه تان رز قرمز هديه كنيد. اگر اين شخص خيلي رمانتيك است مطمئن باشيد از دسته گلي پر از رز قرمز خيلي خوشحال خواهد شد. اگر همواره براي فرد مورد علاقه خود دسته گلي مي فرستيد و احساس مي كنيد كه اين كار خسته كننده و عادي شده است، اين بار گل ها را در يك جعبه، پاكت يا به نحوي كه با هميشه متفاوت است براي او بفرستيد. اگر سالگردي را جشن مي گيريد فراموش نكنيد كه همراه هديه هايتان يك دسته گل هم براي او بياوريد . اين به ياد ماندني ترين كاري است كه مي توانيد براي همسرتان انجام دهيد. 2 - اعضاي خانواده : خريدن يك دسته گل زيبا براي روز مادر ، روز پدر يا...بهترين كار براي نشان دادن تشكر قلبي و صميمانه تان از عزيزترين كسانتان است. اگر خواهرتان هميشه گله مي كند كه شما به ياد او نيستيد يك دسته گل رز زرد همه كدورت ها را از بين مي برد، به اين ترتيب به او نشان دهيد كه برايش اهميت قائليد. فراموش نكنيد كه او همواره برايتان شكلات مي خريد، با هديه كردن يك دسته گل داوودي به او بگوئيد كه شما هم به فكر او هستيد. 3 - همكار، كارمند: فكر مي كنيد كارمندانتان براي انجام يك پروژه از دل و جان مايه گذاشته اند؟ با يك دسته گل مي توانيد از آنها قدرداني كنيد. اما اگر مي خواهيد با دسته گلي كه مي خريد به محل كارتان طراوت و شادابي ببخشيد دسته گل داوودي و مرواريد يا يك دسته گل شامل همه انواع گلها بهترين چيز است. بهترين روش :
نمي دانيد به چه بهانه اي و چه طور دسته گلي را كه خريده ايد به همسرتان بدهيد؟ به خاطر داشته باشيد كه هر راهي را كه براي تقديم دسته گل خود برگزينيد، به هدفتان كه خوشحال كردن اوست خواهيد رسيد. خودتان دسته گل را براي او ببريد: سفارش دادن دسته گل و صرف هزينه براي اينكه كسي گل ها را به او تحويل دهد ممكن است راحت تر باشد ولي اين كار را نكنيد. صبر كنيد و وقتي خود به خانه بر مي گرديد گل بخريد و به خانه برويد. حتي در باز كردن دسته گل و در گلدان گذاشتن آن به همسرتان كمك كنيد. حتي مي توانيد گل خود را به محل كار همسرتان ببريد. نه تنها همه مي فهمند كه همسرتان چه شوهر با احساس و مهرباني دارد بلكه خواهند دانست كه او چه همسر خوبي براي شماست و شما در كنار هم چه زوج خوشبختي هستيد. در يك صورت از تحويل در محل كمك بگيريد:
وقتي خودتان در خانه هستيد با گل فروشي تماس بگيريد و سفارش يكدسته گل زيبا بدهيد. در اين صورت شاهد غافلگير شدن او هستيد. نه تنها او احساس مي كند براي شما يك دنيا ارزش دارد بلكه كاري مي كند كه شما هم احساس كنيد كه برايش همچنين ارزشي داريد. + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت
|
حالمان بد نيست غم کم می خوريم
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم ![]() + نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت
|
غمگین تر از زمستان کیست ؟ پاییز - او هیچ گاه بهار را ندیده است .
پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با این همه وقتی از منبر باد بالا می رود درخت ها چه زود به گریه می افتند .
![]() تیغه ء یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت : " هنگام افتادن چه سر و صدایی می کنی ! همه ء رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی ."
برگ برآشفت و گفت : " ای فرومایه ء فرونشین ! موجود بی آواز بد خلق ! تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی . "
آن گاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت . چون بهار فرا رسید باز بیدار شد و یک تیغه ء گیاه بود .
هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جا روی او می ریختند زیر لب با خود می گفت : " وای از دست این برگ های پاییزی ! چه سر و صدایی می کنند ! همه ء رویاهای زمستانی مرا به هم میزنند .
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت
|
شعر بالابراساس تجربه نویسنده برای آنها که فکر می کنند عاشقند + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت
|
یک مصاحبه خواندنی با موضوع عشق: (نتیجه اش باشه با خودتون
)عشق توی این دوره و زمونه یعنی چه ؟
شر و ور
پس چه طوره که می گن فلانی عاشق شده ؟
خب بگن .منظورشون اینه که چشماش داره آلبالو گیلاس می چینه و زده به سرش و الا عشق کدومه.گشنگی نکشیده که عاشقی یادش بره!!!
یعنی آدمای گشنه عاشق نمی شن ؟
بابا دلت خوشه ها. وقتی دلت داره ضعف میره حالا گیرم که حوری بهشتی کنارت باشه همه جا را
نون می بینی!!
کسی که سیره چی ؟
اونم از سیری زده به سرش و هی می گه امواج آبی دریا و دشتهای زیبا و گل و بلبل و........
این که نشد با این حساب توی دنیا خیلی ها زده به سرشون !
یه جورایی!
حالا کدوم وفادارترن دخترا یا پسرا ؟
از لیلی و مجنون بگم یا بچه های حالا ؟
از هر دو.
بر عکس مجنون که فکر قیافه نبود حالا فقط فکر<قیافه> و <تریپ> هستن و عمرا" مثه لیلی و مجنون
تا آخرش وفادار بمونن. هر چند لیلی هم که می گفت عاشقه اولش با یکی دیگه ازدواج کرد و آخر سر
اومد سر نعش مجنون ! نتیجه اینکه مجنون وفادارتر بود ولی اکثر پسرای این دوره و زمونه اگه لیلی
بمیره میرن سراغ شیرین !!!!!!!!!
ولی پدر لیلی مجبورش کرد که با یکی دیگه ازدواج کنه خودش که نمی خواست.
ولی می تونست مقاومت کنه.
چطوری ؟
خودشو می کشت !
عجب راه حلی ! نظرت درباره ی این شعر چیه : (عاشقان را بگذارید بنالند همه / مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید.)
عمرا" منظورش عاشقای آب دوغ خیاری حالا باشه که کارت پستالشون یک قلب سرخه که یک تیر از وسطش رد شده ! این منظورش عاشقاییه که برای خدا بی تابی میکنن .
این شعر چی ؟ (عشق یعنی انتظار و انتظار...عشق یعنی هر چه بینی عکس یار....)
بابا بی خیال این که شد نهی نهی فیلمای هندی.......آدم نباس اینقدر ها هم خودش را خار کنه. همینا زن ذلیلای آینده ن !
نظرت درباره ی فیلمای عاشقونه چیه ؟
خوشم نمی یاد. اکثرا"یک مرد روانیو با چند تا آواز و یه ساز و یه وسیله قتاله قاطی می کنن و........
چرا میگن عاشق غمگینه ؟
چه می دونم.چون یا آهنگ های غمگین گوش می دن یا هی آبغوره می گیرن !
آیا عاشق بیشتر توی خیال زندگی می کنه ؟
دقیقا". مثلا" دختره طرف یه تریپ معمولی داره توی خیال براد پیت می بینش. پسره هم همین طور. برای همینه که می گم چشماشون آلبالو گیلاس می چینه دیگه !!!
موفق باشید
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت
|
تنهایی
غم آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را
بر سفره رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست حوای من! بر من مگیر این خود ستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم، همدمی نیست همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید به زخم من که میپوشم ز چشم شهر آن را
در دستهای بینهایت مهربانش مرهمی نیست شاید و یا شاید ... هزاران شاید دیگر اگر چه
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت
|
اهو خيلي خوشگل بود . يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش. پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد. شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد : علت طلاق؟ آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: آبروم پيش همه رفته , همه ميگن شوهرم حماله. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: مشکل مسکن دارم , خونه ام عين طويله است. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: اعصابم را خورد کرده , هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه. حاکم پرسيد:ديگه چي؟ آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني , تو مثل مانکن ها مي موني. حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟ الاغ گفت: آره. حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟ الاغ گفت: واسه اينکه من خرم. حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد. نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد. نتيجه گيري عاشقانه : مواظب باشيد وقتي عاشق موجودي مي شويد عشق چشم هايتان را کور نکند. + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت
|
+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم آذر 1384 و ساعت
|
چه وحشى است آن عشقى كه گلى مى كارد و مزرعه اى را ريشه كن مى سازد، آن عشقى كه ما را به روزگارى احيا مى كند و به قرنى سرگشته مى نمايد.
«جبران خليل جبران» - يك قطره عشق، والاتر از يك اقيانوس عقل است. « بلز - پاسكال» - دنيايى كه در آن زندگى مى كنيم، از عشق مسرور است و ما بدون اين سرور، لحظه اى آرام نخواهيم گرفت. «كريستيان بوبن» - عشق عبارت است از عكس العمل تمايلات ما كه ديگر متعلق به شخص خود و مالك نفس خود نباشيم. «لئو تولستوى» - عشق بر عاشق امير است اما در قبضه اقتدار معشوق اسير است. «عين القضات همدانى» - عشق، خطرى است در كمين تنهاترين كس. « فردريش نيچه» - عشق الهى هم اكنون براى تصحيح اين وضع به كاملترين كار خود سرگرم است. «كاترين پاندر» - عشق انسان به خداوند، با عشق او به ساير ابناى بشر اثبات مى شود. «دالايى لاما» - عشق كور است و عشاق كارهاى احمقانه را نمى توانند ببينند. «كريستوفر مارلو» - هرگونه نفرت و انزجار را با عشق پاسخ گوييد و در اين زمینه از هيچ كوششى فروگذار نكنيد.
«حضرت عیسی مسیح»
- وقتى عشق به خود را از دست مى دهيد، عشق يارتان نمى تواند احساس بهترى در شما به وجود آورد. «جاى گرى» - عشق هميشه تنها دغدغه زندگى مردم بوده است و اين سرنوشت جامعه مرفه است. «ناپلئون بناپارت» + نوشته شده توسط محمد در شنبه پنجم آذر 1384 و ساعت
|
گر کوره راه زندگی طویل است و پر ملال
یاد آر که تنها یکبار باید از آن گذر کرد.
اگر بتوانم شکستن دلی را مانع شوم
زندگی را عبث نگذرانده ام
اگر بتوانم از رنج انسانی دیگر بکاهم
یا دردی را تسکین دهم
یا سینه سرخی فروافتاده را
باز در آشیان جای دهم
زندگی را بیهوده سپری نکرده ام.
امیلی دیکنسون
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت
|
![]() سالها و شايد قرنهاست كه « من » در تنهايي به سر مي برم .... نمي دانم از كدام لحظه لذت بخش دانستم كه تنهايي هم شادي آفرين است ؟ به همان اندازه اي كه شادي تنهايي آفرين است ...پشت درياي خيال من كسي نيست ...! و « من » دايره وار به دور غرايز وامانده خويش با تنهايي افسار گسيخته ام « صفا » مي كنم ! .. هيچگاه خويش را رها نيافته بودم . من آزاد آزادم و بند خاطرات مرا به دايره و گرداب تهديد مي كند ! ... بار سبك هستي را به شانه ام خستگي آفرين است ... كمي سنگين تر ... كمي محمل تر ..كمي « بار » به دوش من بگذار ... كجاي اين هستي پهناور من از تنهايي بگريزم ... بشر در آستانه ورشكستگي است از غم تنهايي ... نه تنهايي را اگر شاد لمس كنيم شادي آفرين هم هست
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم آذر 1384 و ساعت
|
|
|