آدمااااااااااااا از آدماااااااااااااا زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما ........آی آدمای روزگار
چی میمونه از شماها یادگار...........................
|
آدمااااااااااااا از آدماااااااااااااا زود سیر میشن آدما از عشق هم دلگیر میشن آدما ........آی آدمای روزگار چی میمونه از شماها یادگار........................... + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت
|
بار الها دیر زمانیست که زبان در کام فرو بسته ام، تا که شاید سرنوشتم را عوض کنی،وهر روز در اندیشه اینم که چگونه او را فراموش خواهم نمود،آیا به راستی توان این کار را دارم؟
روزها را یکی پس از دیگری، وشبها را نیز بی او سپری می کنم،ولی هیچگاه اورا از خود دور نمی بینم.
خدایا من را چه شده است؟ که هر روز که می گذرد نه تنها که از او دورتر نمی شوم هیچ،بلکه آنچنان در قلبم جای گرفته است که دیگر تنم همان قلبم است وقلبم هم مملو از وجود او.
خدایا این چه دردیست که درمان ندادی،یا اگر هم که دادی به من ندادی یا اگر هم که دادی چرا چشم دیدن آنرا به من ندادی؟
پروردگارا می دانم که گناه کرده ام ولی نمی دانم که این تاوان کدامین گناهم می باشد که نه یارای گریختن می دهی و نه جسارت رفتن ونه توان تحمل کردن.........
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
|
هنگامی که خدا هم به انسان حسادت خواهد ورزيد به جهاني بينديشيد که هر کسي از سد در سد (صد) بهره هوشي اش استفاده کند... آن وقت خدا هم به زمين حسادت خواهد ورزيد و دوست خواهد داشت تا در زمين متولد شود.آنگاه زمين بهشت مي شود ؛ بهشت برين.اما حالا درست جهنم است.اما سرکوبگران دست از سر انسان بر نمي دارند. به محض اينکه کودکي به هستي در مي آيد (متولد مي شود) ، به رويش مي پرند , براي له کردن انرژي اش , براي تحريف او , تحريفي چنان ژرف که هرگز متوجه نشود که زندگي اش , زندگي نيست , جعلي است , واقعا زندگي نمي کند , همانطور که به کيهان (دنيا) آمده زندگي نمي کند و اينکه به طور ساختگي و بدلي حيات دارد و روح واقعي اش چيز ديگري است.به همين دليل ميليارد ها نفر در بدبختي هستند. آنها احساس مي کنند که سرگردان شده اند و اينکه صاحب خودشان نيستند و اينکه چيزي اساسا اشتباه صورت گرفته است... ======== برگرفته از کتاب شهامت نوشته اشو + نوشته شده توسط محمد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
|
جهان ، بسان قطاری ست، جاودان در راه که روی خط زمان ، چون شهاب می گذرد. به بی پناهی انسان در این ستم بازاربه خانواده ، به مادر، پدر،وطن،فزند به همرهان عزیزی که زودتر از ما در کرانه بی انتها ،پیاده شدند به عشق، نور امیدی در این سیاهیِ کور! + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت
|
خداوندا ! + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است . او به من گفت : غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن . من نيز چنين كردم و غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي ! با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد ! در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟! خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من ! از او پرسيدم : خدايا ، چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟ چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟ و خدا فرمود : بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني ! + نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
![]()
شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
![]() در روزهای کهن هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم آمداز کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم خداوندگارا من بنده توام و تا ابدتورا فرمان بردارم
اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت
آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم آفریدگارا من آفریده توام.تو مرا از گل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم
اما خدا پاسخی ندادو مانند هزار بال تیز پرواز گذشت
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتمای پدر من من فرزند توام .توبارحمت و محبت مرا به دنیا اوردی و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم
اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم . با خدا گفتم خدای من ای آرمان و سرانجام من من دیروز توام و تو فردای منی.من ریشه ی توام در خاک و تو کلاله منی در آسمان و ما باهم در برابر خورشید می بالیم
آنگاهخدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفتو مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت
و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود امدم خدا هم انجا بود.
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
هر روز به سه نفر اظهار ادب كن
در هر بهار گلي بكار
در حمام آواز بخوان
بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد
بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند
همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش
شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و بدبختي هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود
ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن
هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد
هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن
در جهت تعالي تلاش كن نه كمال
شرافتمند باش
بيش از حد لازم مهربان باش
عاشق پيشه باش
به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره
مواظب سرعتت باش
كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه چيزي حق است
در اولين نظر فريب نخور
يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني
بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن
طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود
هرگز آخرين قطعه شيريني ر
چند نكته ارزشمند از بزرگان
هر روز به سه نفر اظهار ادب كن
در هر بهار گلي بكار
در حمام آواز بخوان
بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد
بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند
همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش
شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و بدبختي هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود
ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن
هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد
هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن
در جهت تعالي تلاش كن نه كمال
شرافتمند باش
بيش از حد لازم مهربان باش
عاشق پيشه باش
به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره
مواظب سرعتت باش
كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه چيزي حق است
در اولين نظر فريب نخور
يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني
بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن
طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود
هرگز آخرين قطعه شيريني را نخور
دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد
درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن
صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن
از گفتن نمي دانم نترس
ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده
با عشق ازدواج كن
قهرمان كسي باش
وبه مادرت تلفن كن
سحر خندان
همیشه خندان باشیدا نخور دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد
درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن
صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن
از گفتن نمي دانم نترس
ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده
با عشق ازدواج كن
قهرمان كسي باش
وبه مادرت تلفن كن
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
مرگ با زبان خاردارش تن او را می لیسید . او زنی را که به جان دوست داشته کشته است وازاین رو سزاوار مرگ است .
بگذار این نکته نغز آویزه ی گوشت باشد که :
« هر کس آنچه را دوست می دارد می کشد !...»
گروهی با نگاه ، پاره ای باچرب زبانی ، فرومایگانی با بوسه ، دریادلان با عقب گردی که نشان استغناست .
گروهی عشق خویش را در تابستان جوانی می کشند و برخی درهنگامه ی پیری ...
زمانی که خزان در می زند، گروهی گلوگاه سپید دلدار را با پنجه های پولادین می فشارند !
و برخی با دست هائی که از آنها زر می ریزد ...
و آنان که مهربان تر و دلرحم ترند ، دشنه به کار می برند زیرا که دشنه سرمای مرگ را زودتر بر تن می نشاند .
برخی زمانی کوتاه دوست می دارند و پاره ای زمانی دیر پا ...
گروهی عشق را می فروشند و گروهی می خرند ...
اما هر کس آنچه را دوست دارد می کشد و با آنچه که از آن نفرت دارد ، کنار می آید !...
اسکار وایلد
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
![]()
روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن. + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم. + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت
|
از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت
|
![]()
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت
|
زندگی را دریاب ...که زندگی حبابی بیش نیست .
با زندگی عطوفت نما ... که زندگی عطش کویری بیش نیست.
زندگی را به فردا واگذار مکن ... که دقایقی بیش نیست .
به زندگی بنگر با چشم دل ... که زندگی نقاشی بیش نیست .
زندگی را به خاطر بسپار ... که زندگی خاطراتی بیش نیست.
زندگی در غربت و سیاهی ... سرابی بیش نیست.
زندگی را انگونه که دوست داری نخواه ... که حسودی بیش نیست.
زندگی تو را به دور دستها می برد ... رویای خوشی بیش نیست.
زندگی را در انبوه گلهای دشت بیاب ... که زندگی شقایق عاشقی بیش
نیست.
زندگی درک زیبایی گلهاست
![]() دلی که سنگی ست
چه داند که درستی کدام است
همدردی را نخوانده
وفا را ندانسته
و می کند افتخار بر سنگی بودن خود
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!! + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت
|
خدایا بخاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگزارم .
خدایا بخاطر اینکه هرگاه در جاده زندگی قدمهایم اندکی از راه راست سست میشود تو با تلنگری به راهم می آوری از تو سپاسگزارم .
خدایا ممنونم که هرزمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلائی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد.
خدایا از اینکه می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیرنظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند سخت به خود می بالم .
خدایا با اینکه گناه کرده ام، ناسپاسی نموده ام، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه چیز و همه کس شده ام با ز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و درنهایت بزرگواری حمایتم کرده ای .
براستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی چه میتوانم بگویم؟
این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟
خدایا شمار دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات در سختترین و غیرممکن ترین شرایط یاورم بوده ای از حساب بیرون است.
تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیزهائی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد. پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی وبه دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی . چرا که بدون تو هیچ ندارم و باتو از همگان بی نیازم .
خدای من می دانم که با این همه تو با زهم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی .
زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند.
" اگر آنان که از من روی برتافتند می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم هر آینه از شوق جان می سپردند" .
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت
|
![]() به بلبلي عاشق گفتم ....
تا به حال از گلي پژمرده سراغي گرفته اي ...؟ با بوته اي سرما زده همنشيني كرده اي....؟ به عيادت گل حسرت رفته اي .....؟ بوسه اي بر گلبرگهاي گل انتظار نشانده اي ....؟ تا به حال در گورستان پائيز بوته لرزاني را در آغوش گرفته اي…….. ؟ قلبت را بر خارش فشرده ايي ......؟ با خون گرمت آبياريش كرده اي......؟ و با گرماي وجودت معشوق را به گل نشانده اي....!!!!؟؟؟؟ تو هم مثل ما انسانها هزار رنگي و عاشق رنگ ...كنار گلي خوشرنگ مي نشينم.. آواز ريا سر ميدهي گل دلداده را رها ميكني .... مي پژمراني .....تمامي عمر كوتاهش را به انتظارت مي نشاني ...و هوسبازانه به خلوت گلي ديگر مي گريزي.......... !!!!!
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت
|
![]() وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی وقتی که در پشت یک
پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی کسی هست که می شود به
او پناه برد.کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد
نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده
جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان خود را در
کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت
را با او قسمت كن
تنها با من + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت
|
احترام گذاردن به کسی که مقامی والا تر دارد، آسان است. متبرک کسی است
که به تمامی کسانــی که با آن ها روبــرو می شود احترام می گذارد؛ زیرا هر
کس تمثالی از وجود آن یگانه ی هستی است.
دست هایی که یاری می رسانند مقــدس تر از دست هایی هستند که دانه های
تسبیح را می گردانند.
چگونگی سپری کردن اوقات بیـکاری هر کس معیار مناسبی برای شناختــن
اوست.
آیا خدا کار ما را می خواهد یا عشــق ما را؟ خـدا می خواهد که ما با عشــق
برای او کار کنیم.
چگونه ممکن است کسی را دوست داشت و در عین حال به او آسیب رساند؟
آن کس که در قلب خودعشق داشته باشد، قادر به آسیب رساندن نخواهد بود.
هـر چه را که به دنیـای بیـرون بدهیم به صورت چندیـن برابر به خود ما بـاز
می گردد. پس مراقب باشیم چه چیزی را منتشر می کنیم.
مراقب خیا ل ها و آرزوها یـت باش چرا که قدرتـی جـادویی دارند . آنچه که
امروز خیا ل می کنید فردای شما را رقم می زند.
بهترین زیور فروتنی ا ست؛ غنی ترین ثروت خـرد؛ قدرتمنـــد ترین سـلاح
شکیبــایی؛ بهترین امنیت ایمان؛ ومؤثرترین دارو خنده ا ست.
هرگــز بار نگرانی و تشویش یک لحظه را به لحظه ی دیگر منتقـل نکنید
همه را فراموش کنید تا آسوده خاطر باشید.
دنیا هیچ نقصی ندارد . نقصی که در دیگــران می بینیم ناشی از نگــرش
معیوب ما ست.
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت
|
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت
|
![]() دوباره مجنون ،دوباره بيقرار ، مثل گردباد وحشي بيابانگرد چرخ مي زنم و به گرد و خاك ، پيراهن خود را مي سايم و مي روم و مي آيم ... ميان مروه و صفاي اين بيابان بي انتها هروله مي كنم و « عشق » تنها تنديس يك شعار كودكانه است كه از ذهن جستجوگر من آويزان شده است ! كاش دنيا رنگش مثل قلب من سفيد بود يا كه سبز ! من همان مسافر اعتدال ربيعي ترديد و هجوم هستم ... و امروز فاتح از نبرد خويشتن با خويشتن به سوي تو دست دارز كرده ام .... ببين مرا ! به خاطر ديدنت تمام لحظه هاي سوختن درآتش خشم و بيداد تو را به جان خريده ام ! عشق در خانه چشمان من مثل يك اشك حلقه زده است و من پيوسته مي پرسم : « خانه دوست كجاست ؟ ... » + نوشته شده توسط محمد در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت
|
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.
تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد می کنی.
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوم بهمن 1384 و ساعت
|
|
|
||||||||||||||||||