تبليغاتX
کیان تاج
 

 

آدمااااااااااااا            از آدماااااااااااااا      زود سیر میشن

 آدما از عشق      هم        دلگیر میشن

                                                آدما ........آی آدمای روزگار

چی میمونه    از       شماها    یادگار...........................

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت |

بار الها دیر زمانیست که زبان در کام فرو بسته ام، تا که شاید سرنوشتم را عوض کنی،وهر روز در اندیشه اینم که چگونه او را فراموش خواهم نمود،آیا به راستی توان این کار را دارم؟
 
روزها را یکی پس از دیگری، وشبها را نیز بی او سپری می کنم،ولی هیچگاه اورا از خود دور نمی بینم.
 
خدایا من را چه شده است؟ که هر روز که می گذرد نه تنها که از او دورتر نمی شوم هیچ،بلکه آنچنان در قلبم جای گرفته است که دیگر تنم همان قلبم است وقلبم هم مملو از وجود او.
 
خدایا این چه دردیست که درمان ندادی،یا اگر هم که دادی به من ندادی یا اگر هم که دادی چرا چشم دیدن آنرا به من ندادی؟
 
پروردگارا می دانم که گناه کرده ام ولی نمی دانم که این تاوان کدامین گناهم می باشد که نه یارای گریختن می دهی و نه جسارت رفتن ونه توان تحمل کردن.........
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت |
 

 

هنگامی که خدا هم به انسان حسادت خواهد ورزيد

به جهاني بينديشيد که هر کسي از سد در سد (صد) بهره هوشي اش استفاده کند... آن وقت خدا هم به زمين حسادت خواهد ورزيد و دوست خواهد داشت تا  در زمين متولد شود.آنگاه زمين بهشت مي شود ؛ بهشت برين.اما حالا درست جهنم است.اما سرکوبگران دست از سر انسان بر نمي دارند. به محض اينکه کودکي به هستي در مي آيد (متولد مي شود) ، به رويش مي پرند , براي له کردن انرژي اش  , براي تحريف او , تحريفي چنان ژرف که هرگز متوجه نشود که زندگي اش  , زندگي نيست , جعلي است , واقعا زندگي نمي کند , همانطور که به کيهان (دنيا) آمده زندگي نمي کند و اينکه به طور ساختگي و بدلي حيات دارد و روح واقعي اش چيز ديگري است.به همين دليل ميليارد ها نفر در بدبختي هستند. آنها احساس مي کنند که سرگردان شده اند و اينکه صاحب خودشان نيستند و اينکه چيزي اساسا اشتباه صورت گرفته است...

========

برگرفته از کتاب شهامت نوشته اشو

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت |

جهان ، بسان قطاری ست، جاودان در راه که روی خط زمان ، چون شهاب می گذرد.
 گذارش از دل تاریک دره های ازل، به سوی دشت مه آلود و ناپدید ابد، چه می برد؟ که چنین با شتاب می گذرد!
 مسافران قطارنه از ازل به ابد ، آه ، فرصتی کوتاه همین
مسافت بین دو ایستگاه
، از راهدرین قطار به سر می برند، خواه نخواه.دو ایستگاه که می دانی اش: تولد – مرگ وجود مختصری در میانه دو عدم به نامِ عمر ، که آن همچو خواب می گذرد!
 کنار پنجره ای چون مسافران دگر
به آنچه مهلت دیدار هست ، می نگرم
. به این طبیعت خاموش ، کائنات، حیات
-که هیچ پرده ای از راز آن گشوده نشد- به سرنوشت بشر به این حکایت غمگین که "زندگی " نامند به
این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!

به بی پناهی انسان در این ستم بازاربه خانواده ، به مادر، پدر،وطن،فزند به همرهان عزیزی که زودتر از ما  در کرانه بی انتها ،پیاده شدند به عشق، نور امیدی در این سیاهیِ کور!
به دل، که با همه ناکامی و ملال و شکست هزار آرزوی نا شکفته در او هست!
 
به این سفر
که کجا می روم؟ چه خواهم شد؟
به آسمان ،به پرنده،درخت،دریا،کوه به گرم پوئیِ باد، به سرد مهری ماه؛ که بی خیال تر از آفتاب می گذرد.
 
کنار پنجره ام با خیال خود ، ناگاه
صدای سوت قطارز مهلتی که نمانده ست می دهد هشدار،که قدرِ نیم نفس منتظر نخواهد شد پیاده باید شد!
 
در آن کرانه بی انتها ، در آن تاریک تنم به سانِ غریقی ست در کشاکش موج نه هیچ راه گریزی به بی کرانِ فضا
نه هیچ ساحل امنی در این افق پیدا نه هیچ نقطه پایاب و
آب می گذرد!
 

 
   فریدون مشیری

 
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 و ساعت |

 خداوندا !


اگر روزي تو از عشرت به زير آيي...لباس فقررا پوشي
 
غرورت را براي نان بريزي پاي نامردان
 
 وگر با مردمان انگيزي شتابان در پي روزي
 
 زپيشاني عرق ريزي وشب آزرده و خسته
 
 شهيد دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي

 
 زمين و آسمان را كفر گويي
 
 اگر در ظهر گرماخيز تابستان كنار سايه ي ديوار
 
  تن خود را به دست خاك بسپاري
 
 لبان تشنه را در كاسه ي مسيني قير اندود بگذاري
 
 وقدري آن طرفتر خانه ي مومن در روبه رو بيني
 
  ودستانت براي سكه اي اين سوي و آنسو در گذر باشد
 
  به اميدي كه شايدرهگذاري از درد دلت باخبر باشد

زمين و آسمان را كفر گويي
 
خداوندا !!!!
 
اگر روزي بشر گردي زحال من خبر گردي
 
 و با چشمان خود نامردمي ها را بيني
 
 باز پشيمان ميشوي از قصه ي خلقت
 
از اين بودن  
   
 از اين بدعت
 
 زمين و آسمان را كفر مي گويي
 نمي گويي؟؟؟!!!  

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت |


در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هديه داده است .
 
او به من گفت :
 
غمهايت را در جعبه سياه و شاديهايت را در جعبه طلايي جمع كن .
 
من نيز چنين كردم و
 
غمهايم را در جعبه سياه ريختم و شاديهايم را در جعبه طلايي !
 
با وجود اينكه جعبه طلايي روز به روز سنگين تر مي شد
 
اما از وزن جعبه سياه كاسته مي شد !
 
در جعبه سياه را باز كردم و با تعجب ديدم كه ته آن سوراخ است !!!
 
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهاي من كجا هستند ؟!
 
خداوند لبخندي زد و گفت : غمهاي تو اين جا هستند ، نزد من !
 
از او پرسيدم : خدايا ،‌ چرا اين جعبه ها را به من دادي ؟
 
چرا اين جعبه طلايي و اين جعبه ي سياه سوراخ را ؟
 
و خدا فرمود :
 
بنده ي عزيزم ، جعبه ي طلايي مال آنست كه قدر شاديهايت را
 
بداني و جعبه سياه ، تا غمهايت را رها كني !
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 و ساعت |


کیان تاج

تقديم به چشمهايي كه در راه مانده‌اند و دلهاي غمگيني كه آنها را راندند، تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست و عهدهايي كه كسي آنها را نبست. زندگي شيبي است، عشق سيبي است.
 
قرار نبود كسي فقط بگويد دوستت دارم، قرار نبود كسي به هواي شكستن دل ديگري بماند .....
 
من و تو دور از هم مي‌پوسيم غمم از پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو در اين لحظه‌هاي دلهره ست ...
 
از كودكي به من آموختند دوست بدار و حالا كه ديوانه وار دوست دارم مي‌گويند فراموش كن....
 
بياييد الان مآ به هم نيازمنديم كنار هم باشيم 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت |
 
کیان تاج

 

شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم
در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم
 
جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي
ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم
 
كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم
 
خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او 
خدايي با تسلط هم به ارض و هم سماكردم
 
ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين
هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فناكردم
 
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو رامعدوم 
كشيدم پيش نقد و نسيه بازي را رهاكردم
 
نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه رابستم 
وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم
 
امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب 
خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخداكردم
 
نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي
نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم
 
شدم خود عهده دار پيشوايي در همه عالم
به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پاكردم
 
بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم
خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم
 
نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد ورمال 
نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گداكردم
 
نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران
به قدرت در جهان خلع يد از اهل رياكردم
 
ندادم فرصت مردم فريبي برريا پوشان
نخواهم گفت آن كاري كه با اهل رياكردم
 
به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم
 
مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را
نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعاكردم
 
نكردم پشت سر  بندگان لخت و عورايجاد 
به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم
 
هر آنكس را كه ميدانستم از اول بودفاسد 
نكردم خلق و عالم را بري از هر جفاكردم
 
به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك
قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم
 
سري داشت كو بر سر فكر استثمار, كوبيدم
دگر قانون استثمار را زير پا كردم
 
رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم
سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم
 
نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت ومكنت 
نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلاكردم
 
نه يك بي آبرويي را هزاران گنج بخشيدم
نه بر يک آبرومندي دو صد ظلم و جفا کردم
 
نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري
گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم
 
به جاي آنكه مردم را گذارم در غم و ذلت
گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم
 
به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون 
به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم
 
جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي ازتبعيض 
تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم
 
نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول
نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جاكردم
 
چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهدشد 
نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم
 
نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم
خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفاكردم
 
زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحرليكن 
چو از خود بي خود بودم ندانسته چه هاكردم
 
سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار
خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم
 
شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم
 
خدايا کفر ميگويم پريشانم پريشانم
چه مي خواهي تو از جانم نمي دانم نميدانم
 
مرا بي آن که خود خواهم اسير زندگي کردي 
تو مسوولي خداوندا به اين اغاز وپايانم
 
من آن بازيچه اي هستم که مي رقصم به هر سازت 
تو مي خندي از آن اول به اين چشمان گريانم
 
نه در مسجد نه ميخانه نه در ديري نه  در کعبه
من آن بيدم که مي لرزم دگر بر مرگ و پايانم
 
خدايي نا خدايي هرچه هستي غافلي يارب 
که من آن کشتي بشکسته اي در کام طوفانم 
تويي قادر تويي مطلق نسوزان خشک وترباهم

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت |
 
در روزهای کهن هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم آمداز کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم خداوندگارا من بنده توام و تا ابدتورا فرمان بردارم
اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفانی سهمگین گذشت
آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم آفریدگارا من آفریده توام.تو مرا از گل ساختی و من همه چیزم را از تو دارم
اما خدا پاسخی ندادو مانند هزار بال تیز پرواز گذشت
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتمای پدر من من فرزند توام .توبارحمت و محبت مرا به دنیا اوردی و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث می برم
اما خدا پاسخی نداد و مانند مهی که تپه های دوردست را می پوشاند گذشت
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم . با خدا گفتم خدای من ای آرمان و سرانجام من من دیروز توام و تو فردای منی.من ریشه ی توام در خاک و تو کلاله منی در آسمان و ما باهم در برابر خورشید می بالیم
آنگاهخدا بر من خمید و در گوشم سخنان شیرینی به نجوا گفتو مانند دریایی که جویباری را در بر می گیرد مرا در بر گرفت
و هنگامی که به دره ها و دشت ها فرود امدم خدا هم انجا بود.
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت |
 

 

هر روز به سه نفر اظهار ادب كن
در هر بهار گلي بكار
در حمام آواز بخوان
بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد
بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند
همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش
شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و بدبختي هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود
ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن
هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد
هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن
در جهت تعالي تلاش كن نه كمال
شرافتمند باش
بيش از حد لازم مهربان باش
عاشق پيشه باش
به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره
مواظب سرعتت باش
كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه چيزي حق است
در اولين نظر فريب نخور
يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني
بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن
طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود
هرگز آخرين قطعه شيريني ر
چند نكته ارزشمند از بزرگان
هر روز به سه نفر اظهار ادب كن
در هر بهار گلي بكار
در حمام آواز بخوان
بي هيچ علت خاصي بگذار بهت خوش بگذرد
بعد از مصرف ، در خمير دندان را ببند
همه لباسهائي را كه ظرف سه سال گذشته نپوشيده اي به خيريه ببخش
شريك زندگي ات را با دقت انتخاب كن ، نود و پنج درصد خوشبختي ها و بدبختي هاي زندگي ات ناشي از همين يك تصميم خواهد بود
ساعتت را پنج دقيقه زودتر تنظيم كن
هرگز اميد را از كسي سلب نكن ، شايد اين تنها چيزي باشد كه دارد
هنگام صرف شام تلويزيون را خاموش كن
در جهت تعالي تلاش كن نه كمال
شرافتمند باش
بيش از حد لازم مهربان باش
عاشق پيشه باش
به ديگران فرصتي دوباره بده ، نه سه باره
مواظب سرعتت باش
كمتر در قيد اين باشه كه چه كسي حق است ،بيشتر در اين قيد باش كه چه چيزي حق است
در اولين نظر فريب نخور
يك ظرف غذاي پرندگان بخر و آن را در جائي قرار بده كه از آشپزخانه ببيني
بگذار همه چيز ساده باشد غر نزن
طوري زندگي كن كه بتوانند روي سنگ قبرت بنويسند متاسف نبود
هرگز آخرين قطعه شيريني را نخور
دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد
درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن
صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن
از گفتن نمي دانم نترس
ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده
با عشق ازدواج كن
قهرمان كسي باش
وبه مادرت تلفن كن
سحر خندان
همیشه خندان باشیدا نخور
دوستي پيدا كن كه يك وانت داشته باشد
درخصوص سه دين ديگر به جز دين خودت اطلاعاتي كسب كن
صداي خنده والدينت را روي نوار ضبط كن
از گفتن نمي دانم نترس
ارزش هر لحظه را با فكر كردن به لحظه بعد از دست نده
با عشق ازدواج كن
قهرمان كسي باش
وبه مادرت تلفن كن
 
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت |
 
 

مرگ با زبان خاردارش تن او را می لیسید .

او زنی را که به جان دوست داشته کشته است وازاین رو سزاوار مرگ است .
بگذار این نکته نغز آویزه ی گوشت باشد که :
« هر کس آنچه را دوست می دارد می کشد !...»
گروهی با نگاه ، پاره ای باچرب زبانی ، فرومایگانی با بوسه ، دریادلان با عقب گردی که نشان استغناست .
گروهی عشق خویش را در تابستان جوانی می کشند و برخی درهنگامه ی پیری ...
زمانی که خزان در می زند، گروهی گلوگاه سپید دلدار را با پنجه های پولادین می فشارند !
و برخی با دست هائی که از آنها زر می ریزد ...
و آنان که مهربان تر و دلرحم ترند ، دشنه به کار می برند زیرا که دشنه سرمای مرگ را زودتر بر تن می نشاند .
برخی زمانی کوتاه دوست می دارند و پاره ای زمانی  دیر پا ...
گروهی عشق را می فروشند و گروهی می خرند ...
اما هر کس آنچه را دوست دارد می کشد و با آنچه که    از آن نفرت دارد ، کنار می آید !...
 
اسکار وایلد

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

روزي فرشته اي عاشق خورشيد شد .بال زد و رفت به سمت آن.
ولي همينكه نزديك شد ، خورشيد بالهاي او را سوزاند . فرشته
صبر و تحمل كرد ، تا بالهايش ترميم شدند. و دوباره به سمت
خورشيد بال زد . و باز خورشيد بال هاي اورا سوزاند .
فرشته تصميم گرفت ، به جاي نزديك شدن به آن در نور خورشيد
بايستد و قلبش را از جنس آفتاب كند .
ايستاد و از نور خورشيد نگاه كرد و ديد قلب آسمان آبي است ،
چهره مردانگي سبز ، حتي احساس روشن خورشيد را لمس كرد.
فرشته هيچگاه چشم هايش را از سوي خورشيد بر نگرفت!!!!!
خورشيد راز بزرگي را براي فرشته آشكار كرد !
راز يكرنگي ، پاكي و راستي .
هيچ واژه سرزنش كننده اي نمي توانست او را آزار دهد . چون
افسون محبت و گرماي او بود . فرشته خوشحال بود چون هنوز
قلبش زنده و بالدار بود .
 
آري مهربانم ، آن فرشته من بودم و آن خورشيد تو .
از آن روز من تو را با نامهايي صدا مي زنم كه هيچكس جز
الهه زيبايي معناي آنها را نمي داند .
 
آري مهربانم ، به تو مي گويم و به كسي جز تو نمي گويم

دوستت دارم اي هميشه دوست داشتني ترين من

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت |

 

امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت  به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم.
 

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت |
 

از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد ،
خدا گفت : نه !
رها کردن کار توست ، تو باید از آن ها دست بکشی .
از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
شکیبایی زاده ی رنج و سختی است ، شکیبایی
بخشیدنی نیست ، به دست آوردنی است .
از خدا خواستم تا خوشی و سعادت ام بخشد ،
خدا گفت : نه !
من به تو نعمت و برکت داده ام ، حال با توست که
سعادت را فراچنگ آوری .
از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد ،
خدا گفت : نه !
رنج و سختی ، تو را از دنیا دورتر و دورتر و به من نزدیک
تر و نزدیک تر می کند .
از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشید ،
خدا گفت : نه !
بایسته آن است که تو خود سربرآوری و ببالی اما من تو
را هرس خواهم کرد تا سودمند و پرثمر شوی .
من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفرید از
خدا خواستم ، و باز خدا گفت : نه !
من به تو زندگی خواهم داد ، تا تو خود را از هر چیزی
لذتی به کف آری .
از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم ،
همان گونه که او مرا دوست دارد ،
و خدا گفت : آه ، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم !
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت |




 
تمنا . . .
 
مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .                  بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !
مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !        مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...
              رابیندرانات تاگور                                                   دست هایم به تو می گویند ...
 
سخن ازعشق نباید گفت                                 "دوستت دارم " یک جمله بی معنی است !              عشق چیزی نیست                                              که بخواهم آن را ،
مثل یک بسته ای اهدایی در جشن تولد –به تو تقدیم کنم اگرعاشق باشم
چشم هایم به تو می گویند                                 دست هایم به تو می گویند                                      اگر عاشق باشم                                                    می توانی،حتی -                                               از نفس هایم احساس کنی                                       عشق محتاج به ظاهر سازی                                  عشق محتاج به زیبایی نیست                              دوستت دارم یک جمله ی تکراریست                  سخن از عشق نباید گفت ...

 

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت |
زندگی را دریاب ...که زندگی حبابی بیش نیست .
 
با زندگی عطوفت نما ... که زندگی عطش کویری بیش نیست.
 
زندگی را به فردا واگذار مکن ... که دقایقی بیش نیست .
 
به زندگی بنگر با چشم دل ... که زندگی نقاشی بیش نیست .
 
زندگی را به خاطر بسپار ... که زندگی خاطراتی بیش نیست.
 
زندگی در غربت و سیاهی ... سرابی بیش نیست.
 
زندگی را انگونه که دوست داری نخواه ...  که حسودی بیش نیست.
 
زندگی تو را به دور دستها می برد ... رویای خوشی بیش نیست.
 
زندگی را در انبوه گلهای دشت بیاب ... که زندگی شقایق عاشقی بیش
 
نیست.
 
زندگی درک زیبایی گلهاست
 
 
 
         دلی که سنگی ست
 
         چه داند که درستی کدام است
 
         همدردی را نخوانده
 
         وفا را ندانسته
 
         و می کند افتخار بر سنگی بودن خود

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت |

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت |
 
 
 
خدایا بخاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگزارم .
 
خدایا بخاطر اینکه هرگاه در جاده زندگی قدمهایم اندکی از راه راست سست میشود تو با تلنگری به راهم می آوری از تو سپاسگزارم .
خدایا ممنونم که هرزمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلائی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده          بی نهایت هیچ چیز تاب ایستادگی ندارد.
خدایا از اینکه می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیرنظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند سخت به خود می بالم .
خدایا با اینکه گناه کرده ام،  ناسپاسی نموده ام، حتی گاهی از رحمت بی کرانت نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هرزمان که درمانده از همه چیز و همه کس     شده ام با ز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و درنهایت بزرگواری حمایتم کرده ای .
براستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی چه میتوانم بگویم؟
این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم؟
خدایا شمار دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات در سختترین  و غیرممکن ترین شرایط یاورم بوده ای از حساب بیرون است.
تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیزهائی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد. پس تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی وبه دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت حقیقی یاری ام کنی . چرا که بدون تو هیچ ندارم و باتو از همگان بی نیازم .
خدای من می دانم که با این همه تو با زهم مرا دوست داری و همیشه و در هر لحظه مواظبم هستی .
زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند.
 " اگر آنان که از من روی برتافتند می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم هر آینه از شوق جان می سپردند" .

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت |
 
به بلبلي عاشق گفتم ....
تا به حال از گلي پژمرده سراغي گرفته اي ...؟
با بوته اي سرما زده همنشيني كرده اي....؟
به عيادت گل حسرت رفته اي .....؟
بوسه اي بر گلبرگهاي گل انتظار نشانده اي ....؟
تا به حال در گورستان پائيز بوته لرزاني را در آغوش گرفته اي…….. ؟ قلبت را بر خارش فشرده ايي ......؟ با خون گرمت آبياريش كرده اي......؟ و با گرماي وجودت معشوق را به گل نشانده اي....!!!!؟؟؟؟
تو هم مثل ما انسانها هزار رنگي و عاشق رنگ ...كنار گلي خوشرنگ مي نشينم.. آواز ريا سر ميدهي گل دلداده را رها ميكني .... مي پژمراني .....تمامي عمر كوتاهش را به انتظارت مي نشاني ...و هوسبازانه به خلوت گلي ديگر مي گريزي.......... !!!!!
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت |
 
 
وقتی که درایوان دلتنگی هایت می نشینی  وقتی که در پشت یک
 
پنجره بارانی , بی هوا شاعر می شوی کسی هست که می شود به
 
او پناه برد.کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد
 
نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده
 
جدا کن. می توان از تاریکی ها گذشت. می توان  خود  را  در
 
کوچه های سبز باور دوباره یافت.یک نفر هست, شب دلتنگیت
 
را با او قسمت كن
 
تنها با من
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت |
 

احترام گذاردن به کسی که مقامی والا تر دارد، آسان است. متبرک کسی است
که به تمامی کسانــی که با آن ها روبــرو می شود احترام می گذارد؛ زیرا هر
کس تمثالی از وجود آن یگانه ی هستی است.
 
 
دست هایی که یاری می رسانند مقــدس تر از دست هایی هستند که دانه های
تسبیح را می گردانند.
 
 
چگونگی سپری کردن اوقات بیـکاری هر کس معیار مناسبی برای شناختــن
اوست.
 
 
آیا خدا کار ما را می خواهد یا عشــق ما را؟ خـدا می خواهد که ما با عشــق
برای او کار کنیم.
 
 
چگونه ممکن است کسی را دوست داشت و در عین حال به او آسیب رساند؟
آن کس که در قلب خودعشق داشته باشد، قادر به آسیب رساندن نخواهد بود.
 
 
هـر چه را که به دنیـای بیـرون بدهیم به صورت چندیـن برابر به خود ما بـاز
می گردد. پس مراقب باشیم چه چیزی را منتشر می کنیم.
 
 
 
مراقب خیا ل ها و آرزوها یـت باش چرا که قدرتـی جـادویی دارند . آنچه که
 امروز خیا ل می کنید فردای شما را رقم می زند.
 
 
بهترین زیور فروتنی ا ست؛ غنی ترین ثروت خـرد؛ قدرتمنـــد ترین سـلاح
شکیبــایی؛ بهترین امنیت ایمان؛ ومؤثرترین دارو خنده ا ست.
 
 
هرگــز بار نگرانی و تشویش یک لحظه را به لحظه ی دیگر منتقـل نکنید
همه را فراموش کنید تا آسوده خاطر باشید.
 
 
دنیا هیچ نقصی ندارد . نقصی که در دیگــران  می بینیم ناشی از نگــرش
معیوب ما ست.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت |

 

کاش میدانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است
کاش میتوانستم بی پروا راز نهفته در سکوت را برایت
آشکار کنم وآواز تنهاییم را به گوش تمام رهگذران تقدیر
برسانم .
کاش میدانستی که در نبود تو چگونه به آغوش سرد اندوه
پناه بردم .
فقط برای یکبار قدم در گلستان خیالم بگذار رخصتی ده تا
بر تنهایی خویش خط بطلان بکشم و بگذار با تو فراموش
کنم:
تهاجم اندوه را.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت |
دیگر هیچ
 

دوباره مجنون ،‌دوباره بيقرار ، مثل گردباد وحشي بيابانگرد چرخ مي زنم و به گرد و خاك ، پيراهن خود را مي سايم و مي روم و مي آيم ... ميان مروه و صفاي اين بيابان بي انتها هروله مي كنم و « عشق » تنها تنديس يك شعار كودكانه است كه از ذهن جستجوگر من آويزان شده است !

كاش دنيا رنگش مثل قلب من سفيد بود يا كه سبز ! من همان مسافر اعتدال ربيعي ترديد و هجوم هستم ... و امروز فاتح از نبرد خويشتن با خويشتن به سوي تو دست دارز كرده ام .... ببين مرا ! به خاطر ديدنت تمام لحظه هاي سوختن درآتش خشم و بيداد تو را به جان خريده ام ! عشق در خانه چشمان من مثل يك اشك حلقه زده است و من پيوسته مي پرسم : « خانه دوست كجاست ؟ ... »

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه چهارم بهمن 1384 و ساعت |
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترين حالت شکسته است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.

تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد می کنی.
 
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه دوم بهمن 1384 و ساعت |
 
 

ای قوم اگر سنگ ببندم شکمم را

حاشا که به نانی بفروشم قلمم را

با مردم آینده بگویید ، بسازند

از تیغه شمشیر، ضریح حرمم را

با من سخن از مرگ نگویید، که دیدم

صد سال جلوتر ز وجودم، عدمم را

 

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM